دوشنبه20خرداد92

گل من سلام. امروز صبح بداخلاق بودی. وقتی داشتیم برای اداره آماده می شدیم بیدار شدی یه نگاهی کردی و چشماتو بستی بعد هر کاری کردم که لباسات رو عوض کنم نزاشتی. بعد بالا و پایین رفتن ها و تمجید خلاصه لباسات رو پوشیدم و به سمت اداره حرکت کردیم. وقتی خواستم تحویل مهدت بدم هنوز خواب بودی و بهونه می گرفتی. بردمت گذاشتمت تو تخت و برای اولین بار بیدار نشدی و خوابیدی. الان دلم پیش توئه عزیزم. دوستت دارم.
این روزا تا بابایی می خواد بره بیرون سریع میای سمت من و می گی:مامانی گوش میدم من برم با بابایی. نمیدونم باهات چه کار کنم اصلاً به حرف گوش نمیدی.دیروز پوشکت نکردم نمدونی چه پروژه ای بود هر دفعه که با ناز می بردمت و در کنارت تو دستشویی برات کتاب می خوندم بعد با التماس می آوردمت بیرون. اصلاً همکاری نمی کنی! تو مهد خوبی ولی تو خونه نه. دلت نمی خواد بری دستشویی. خدا کنه این مرحله زودتر تموم شه. خونه زندگیم که دیگه نگو...
اگه یادت باشه تو پست های قبل بهت گفتم که ما برای تولد 2سالگیت تو خونه جشنی گرفتیم هر چند بعضی دوست ها کم لطفی کردند و تشریف نیاوردند ولی جشن خوبی بود. از این به بعد برات جشن خانوادگی می گیرم تا 7سالگیت که انشاالله یه جشن مفصل برات می گیرم عزیزم. اینم آویسا خانوم در روز جشن
اینم دخترم قبل از اومدن مهمونا...


اینم کیک تولد دختر گلم

بقیه عکس ها رو در ادامه ببینید...









دوشنبه20خرداد92
